تبليغاتX
رد پای باران وبلاگ


رد پای باران

 

گارسون:چي ميل داريد؟آب ميوه؟سودا؟مايلو(شير شكلات)؟يا قهوه؟

مشتري:لطفا يك چاي.

گارسون:چاي سيلان؟چاي گياهي؟چاي بوش؟چاي بوش و عسل؟سرد يا سبز؟

مشتري:سيلان لطفا.

گارسون:چه جور ميل داريد؟با شير يا بدون شير؟

مشتري:با شير لطفا.

گارسون:شير؟پودر شير يا شير غليظ؟

مشتري:شير لطفا.

گارسون:شير بز؟شير شتر؟يا شير گاو؟

مشتري:لطفا شير گاو.

گارسون:شير گاوهاي مناطق قطبي يا شير گاو هاي آفريقايي؟

مشتري:فكر كنم چاي بدون شير بخورم.

گارسون:با شيرين كننده ميل داريد؟يا با شكر؟يا با عسل؟

مشتري:با شكر.

گارسون:شكر چغندر قند؟يا شكر نيشكر؟

مشتري:با شكر نيشكر لطفا.

گارسون:شكر سفيد،قهوه اي يا زرد؟

مشتري:لطفا چاي رو فراموش كنيد،فقط يك ليوان آب به من بديد!

گارسون:آب معدني يا آب بدون گاز؟

مشتري:آب معدني.

گارسون:طعم دار يا بدون طعم؟

مشتري:ترجيح ميدم از تشنگي بميرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط سحر| |

مواردي شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتين وجود دارد كه خيلي از ماها آن را نميدانيم.شايد با خواندن موارد شگفت انگيز از زندگي او شگفت زده شويد:


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط سحر| |

خواندن مطلب در ادامه ي مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط سحر| |

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط سحر| |

تو عكس زير يه شخصي هست كه هر كسي نميتونه اون شخص رو تو تصوير تشخيص بده!!!!!!!!!!

اول يكمي به عكس نگاه كنيد بعد بگين كه اون شخص كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب رو تو ادامه ي مطلب نوشتم كه شخص كجاي تصوير ماست.



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط سحر| |


سلام به همه ي دوستان

ببخشيد كه يه مدت نبودم.اما با اين آپ اومدم تا يكمي سريال هاي ماه رمضان رو نقد كنيم.

مثل اينكه امسال شبكه هاي يك و دو سه سيما تصميم گرفتن كه فيلم هايي در مورد شيطان و فرشته و جن پري بسازن.

شبكه ي يك كه اسم سريالش"سقوط يك فرشته"هست داستانش از اين قراره كه دو تا دوست به اسم فاطمه و سارا كه خيلي همديگه رو دوست داشتن تو كنكور شركت ميكنن و يكيشون قبول ميشه و يكيشون نه.

از طرف ديگه هم سرو كله ي يه پسره به اسم نيما پيدا ميشه كه به سارا ابراز علاقه ميكنه.

تازگيا هم به فاطمه ابراز علاقه كرده.ما كه نفهميديم اين آقا نيما كدومش رو ميخواد؟!!!!

از قرار معلوم و بر اساس گفته هاي بينندگان مثل اينكه نيما شيطان قصه ي ماست.البته هيچي معلوم نيس.شايدم فرشته بود.شايدم به خاطر دشمني كه با حاج آقا داشته ميخواد تلافي كنه.

خلاصه آخر داستان ديدنيه!!!!!!!!!!!!!!!

شبكه دو هم كه اسم سريالش"سي امين روز"هست.اين سريال به جاي شيطان فرشته داره.تو اين سريال يه نفر قاتله.پس اين سريال با كشت و كشتار و خونريزي همراهه.بنابراين براي افرادي كه نازك نارنجي هستن اين سريال توصيه نميشه.

اما سريال شبكه ي سه"پنج كيلومتر تا بهشت".

در اينجا هم تعدادي كشته و مجروح داريم كه روح يكي از كشته ها كه به كما رفته در تلاشه كه جسمش رو نجات بده.البته راه هاي مختلفي رو امتحان كرده ولي چون روح بوده نتونسته.بنابرين به كمك دختري كه اونم روح بوده تونسته به خواب يكي بره و تا حدودي ماجرارو بگه.

خلاصه تا اينجا هم روح داشتيم هم فرشته هم شيطان و هم كشته.

اما سريال شبكه تهران"سه دونگ سه دونگ".در اين سريال اصلا از جن و پري فرشته خبري نيست.

داستان طنزه و ديدنش خالي از لطف نيست.

راستي شما كدوم يكي از اين سريال هارو دوست دارين؟

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط سحر| |

سلام سلام به همگی

اگه گفتین امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟نمیدونید؟؟؟؟

خب بزارید من بگم.امروز یعنی   مرداد روز تولد آبجیمه

حالا هر کی میخواد تو جشن ما شرکت کنه بیاد دنیال ما

موافقین با یه آهنگ شروع کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز تولد تو شد تولدت مبارک

پارتی امشبت چی شد تولدت مبارک

کاغذ رنگی بزنید به هر طرف تو خونه

با دایره زنگی بزنید همگی برات بخونیم

کیک تولد بیارید تولدت مبارک

سبد سبد گل بیارید تولدت مبارک

(تولدت مبارک)

آرزو کن که امسال غصه و غم نباشه

باز گل ناز خورشید از رو چشات طلوع شه

زندگیت از امروز با دلخوشی شروع شه

باز گل ناز خورشید از رو چشات طلوع شه

از این همه عزیزان یک دونه کم نباشه

همه با هم دورش حلقه بزنید

بازم براش دست بزنید (با هم الان هورا بکشید (هاااااااای)

بابا بیاین وسط همه با هم برقصیم)

وای چه قشنگه امشب شب تولد توست

وای همه شادن امشب فقط به خاطر توست

وای چه قشنگه امشب شب تولد توست

وای همه شادن امشب فقط به خاطر توست

تولدت مبارک

راستی یادم رفت دی جی های مهمونی رو معرفی کنم

دی جی ساسی(ساسی مانکن نه ها)

دی جی مریم

داش یادم میرفت که از خودتون پذیرایی نکردین

حالا وقتشه که من کادومو بدم

یه وقت فکر نکنید که من برا آبجیم کفش خریدم.نه!از بین این همه کادو فقط یکیش توش پره بقیه خالیه.حالا باید خواهری بگرده پیدا کنه.

حالا بماند که چی براش خریدم

الان دیگه وقت کیکه.

اینم کیک

ا

امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه

تا یادم نرفته بگم که آبجیم تو وبلاگ خودش یه جشن گرفته هر کی خواست به این آدرس بره:

 http://www.leilyy73.blogfa.com/

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سحر| |

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه:

امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه:

با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه…

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد…

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود:

کدوم صندلی ؟  

دوستای گلم نظر یادتون نره هاااااااااااااااا.

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط سحر| |

      

این شعر از مرحوم آقاسی هستش که خودم خیلی دوست دارم خیلی هم طرفدار داره.

عید نیمه شعبان رو هم به همتون تبریک میگم.

راستی برای ظهور آقا ۵ تا صلوات بفرستین.

خبر آمد خبری در راه است   

سرخوش ان دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم

بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند 

می روم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را

برکه بسپارد زمام خویش را

با همه لحن خوش آوایی ام

در به در کوچه تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی

مایه ی آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان منست

نامه تو خط امان منست

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه مشعر کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

تجلی خانه پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید.....

      

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط سحر| |

سلام دوستان

من یه نظر سنجی تو وبلاگم گذاشتم که شما با نظر هاتون به من بگین که وبلاگ من در چه حدیه.

اگه تو وبلاگم بگردید اون نظر سنجی رو پیدا میکنید.

ممنون میشم اگه منو در هر چه بهتر شدن وبلاگم کمک کنید.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط سحر|

      

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند

آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

 متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.

او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

 همه پنهان شدند الا نیوتون …

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.

دقیقا در مقابل انشتین.

 انشتین شمرد۹۸,۹۹,۱۰۰ 

 او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.

انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سوک سوک)

  نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

 او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.

 تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن

تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

 نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…

که منو نیتون بر متر مربع میکنه

 از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد

بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سوک سوک)

               

                                     

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط سحر| |

               سلام سلام سلام دوستای خوبم

بالاخره امتحاناتم تموم شد و من اومدم...

البته همون جوری که قول داده بودم با دست پر.

در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:


شجاعت یعنی چه؟

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود:

"شجاعت یعنی این"

و برگه خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود.
اما برگه آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند.

فکر می کنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دکتر شریعتی!!!
حالا به نظر شما شجاعت یعنی چی؟؟
 
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط سحر| |

سلام دوستای گلم

خوب هستین؟؟؟؟؟؟

اومدم بگم که چون امتحانات دانشگاهیم داره شروع میشه دیگه نمیتونم آپ کنم.

تقریبا دو هفته دیگه با دست پر میام

ولی نظرای خوشگلتون رو میام میخونم

دیگه نمیدونم چی بنویسم

فعلا بای

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط سحر| |

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام

خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم،

که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت؟

"حمید مصدق"

جوابیه ی فروغ فرخ زاد به حمید مصدق:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط سحر| |

برای دیدن بقیه عکس ها به "ادامه مطلب"بروید.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط سحر| |

برای دیدن بقیه عکس ها به "ادامه مطلب "بروید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط سحر| |

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما
عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند.



نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط سحر| |

در صلیب و زنگ ناقوس کلیسا
من خدا را دیده ام
در نهیب طور ده فرمان موسی
من خدا را دیده ام
در پیام ؟ زرتوشت اهورا
در قیام خاتم خوبان دنیا
من خدا را دیده ام
من خدا را دیده ام من خدا را دیده ام

در طلوع صادق صبح سپیده
من خدا را دیده ام
در غروب آفتاب رنگ پریده
من خدا را دیده ام
در خطوط چهره ای زحمت کشیده
در نگاه پیرمردی کار دیده
من خدا را دیده ام
من خدا را دیده ام من خدا را دیده ام

در نهاد شعر مولانا و حافظ
من خدا را دیده ام
در شبی در یک فضای عاشقانه
من خدا را دیده ام
همره هر لحظه از روح لطافت
پر کشیدن در فضایی عارفانه
من خدا را دیده ام
من خدا را دیده ام من خدا را دیده ام

در زلال چشمه ای جوشیده از سنگ
من خدا را دیده ام
در پر پروانه ای زیبا و خوش رنگ
من خدا را دیده ام
در نوای زیر و بم های یک آهنگ
سوز دل در نغمه مرغ شباهنگ
من خدا را دیده ام
من خدا را دیده ام من خدا را دیده ام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط سحر| |

بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

 

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان

مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان

بیرون بردن زباله 1000 تومان

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 

  مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

  بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 

مامان ... دوستت دارم

 آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

 

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

 

 نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط سحر| |

دیروز داشتم یه متنی می خوندم همینکه تیتر متن رو دیدم کنجکاو شدم  ببینم که یک لیوان آب قورباغه یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟

شاید یکمی چندش آور باشه و بعضی ها خوششون نیاد برای همین قبل از خوندن به کسایی که جنبه ی این جور چیزا رو ندارن توصیه می کنم که اصلا نخونن!!!!! 

بعد نیایین بگین که رفتیم یه لیوان آب قورباغه درست کردیم بعدش این جوری شدیم و اون جوری شدیم.

عواقب کار به من هیچ ربطی نداره

خب حالا لطفا متن زیر رو بخونید.

کار من گونزالس،یکی از انبوه مغازه داران پرویی است که این روز ها نوشیدنی محبوب مردمان این کشور را تهیه و عرضه می کند.او روزانه 50تا100قورباغه را در آکواریومی بزرگ در رستورانش نگه می دارد.با ورود هر مشتری او یک قورباغه از آکواریوم بیرون درآورده و به کاشی ها می کوبد تا بمیرد،سپس با شکاف دادن شکم قورباغه پوست آن را می کند.

او در مخلوط کن خود3قاشق عسل،عصاره ی گیاهان محلی و چندین قاشق پودر "ریشه ی آندی"به همراه شیر تازه ریخته و قورباغه پوست کنده شده را هم به آن می افزاید.

مخلوط حاصل که پس از در هم آمیختن تمامی این مواد عجیب حاصل می شود،همان"آب قورباغه"محبوب پرویی هاست که هر لیوان آن یک دلار قیمت دارد.

گونزالس می گوید روزانه حداقل 50مشتری به مغازه وی می آیند و در ساعات اولیه ی صبح و یا عصر برای رفع خستگی و یافتن انرژی دوباره،"آب قورباغه"سفارش می دهند.

مردم پرو معتقدند این معجون قدیمی نه تنها انرژی زاست،بلکه قدرت ذهنی آنان را به نحو قابل توجهی افزایش می دهد.در این میان خواص درمانی گوشت قورباغه و داروهای محلی را هم نباید نادیده گرفت.

گونزالس می گوید:متاسفانه هنوز توریست ها به نوشیدن این معجون عادت نکرده اند.آنها ترجیح می دهند تا چند لحظه ای به تماشای درست شدن معجون بنشینند و بعد با چهره ای در هم کشیده،رستوران را ترک کنند.اگر انها می دانستتد که این معجون چه معجزه ای می کند،قطعا وضع مالی ما هم بهتر می شد.پرویی ها قرن هاست که اثرات معجزه آسای این معجون را می دانند،حالا شاید این بار برای نخستین بار است که ما در ملا عام و به خارجی ها،راز ماندگاری و سلامت خودمان را نشان می دهیم،اما آنها در عوض تشکر از ما روی بر می گردانند.

 خب حالا نظر بدین بگین که چه جوری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط سحر| |

 

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل مي‌شوند

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل مي‌شوند

مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل مي‌شوند

مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل مي‌شوند

مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط سحر| |

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه. 
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.  


روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش. 


لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن. 
 
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.


اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن. 
 
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.


موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
 
کلمه "آرامش"است... به آن برس. آرام ترین
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن. 


صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش. 
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است. 

  با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز. 
 "
تمیزترین کلمه پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.

 رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان. 
 
محرك ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است
.... "و هدفمندترین کلمه
موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط سحر| |

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط سحر| |

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

 يكي به ديگري سيلي زد.. دوستي كه صورتش به شدت درد

 گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين

 دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم

گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما

 دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات

داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي

 سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟»

دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن

 را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي

 وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ

 بادي آن را پاك نكند.»

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط سحر| |

بعد از تحمل چندین روز تاریکی ، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ، آب ، پرندگان برای رفتن آزادند ؟ حتی این سنگها که با بارانی شسته می شوند و در سرازیری تپه بدور خود می غلتند ، زنجیر شده خاک نیستند ! و اوست که در بند این زمین است ! گیاه کوچک دیوانه وار سرش را بدست باد می سپرد و رقصی از سر جنون می کرد . تا روزی که به بار نشست و گل داد. گل قاصدک !
قاصدک ها بر دوش باد نشستند و برای اولین بار زمین را زیر پاهایشان احساس کردند . صبرشان تلخ بود ولی مزد صبرشان شیرین ! ....سقف خانه ای صبر مان چقدر بلند است ؟
.... می توانیم اندکی صبر کنیم ؟ اندکی صبر باید ... صبر کن تا خواب تو تعبیر شود ، بعد برو !

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط سحر| |

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد...یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت ...هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود....دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .....پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام . اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت . هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم . ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد . ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم . برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید. از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط سحر| |

در بیابان ترس از مرگ...!

 

دعا نکنیم از خطر محفوظ بمانیم

دعا کنیم ، بدون هراسی در دل با خطر در آویزیم ؛

نخواهیم دردمان تسکین یابد ،

دلی بخواهیم که درد را به هیچ بگیرد .

در آوردگاه زندگی در پی متحد نباشیم

به نیروی خویش بسنده کنیم .

هراسان و نگران ، برای رهایی ، چشم به دست دیگران نباشیم

صبری بخواهیم که خود ، آزادی خویش را فراچنگ آوریم .

یاریم کن ترس را از خود برانم ،

و تنها به هنگام موفقیت ، رحمت تو را در دل احساس کنم ،

بگذار به هنگام نامرادی گرمای دستانت را احساس کنم .

 

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط سحر| |

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌

از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست

کاش وقتی زندگی فرصت دهد         گاهی از پروانه ها یادی کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم       کاش این پروانه را باور کنیم

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط سحر| |

 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم! غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
آن پیر مرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب پرسید: زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط سحر| |

این شعر یا بهتر بگم این نثر رو من به افتخار آقای دهقانی(دبیر حسابان مدرسه ی ما) آپ کردم.

جا داره که از همین جا از همه ی زحماتشون تشکر و قدر دانی کنم.

امیدوارم خوشتون بیاد

 

اگر از غمهایت روزی صد بار مشتق بگیری

از اضطرابهایت ریشه nام بگیری

واز ترسهایت بی نهایت حد بگیری

آنگاه خواهی دید که مجموع غمهایت به صفر میل میکند

و
limامید در قلبت بی نهایت میشود

اگر نتوانستی بر مصائب چیره شوی

میتوانی به تعداد دلخواه از هوپیتال استفاده کنی

اگر از آنها حد گرفتی و حد آن مبهم شد

با استفاده از هم ارزی می توان آنرا رفهع ابهام کنی

اگر در اندیشه ات نسبت به مسئله کاملی مزاحم احساس کردی

اندیشه ات را به جز صحیح ببر

تا ناخالصی های ذهنت را ببرد

وذهنی بدون تشویش به تو تحویل دهد.

اندیشه ات را میان شادی ها قرار بده

تا بنا به قضیه ی قشارروح تو نیز به شادی مطلق برسد

اگر در جزئی از زندگی ات ناپیوستگی احساس کردی

می توان آنرا به نا پییوستگی رفع شدنی برطرف کنی

پس برای مشاهده موفقیت هایت میتوان مجموع شادیهایت را با استفاده از انتگرال محاسبه کنی

میتوان از شادی وامید زندگی دنبالهای بسازی که حد آن همگرا به زندگی روشنی باشد

واگر در این طریق به راستی ایمانت شک کردی نا درستی ان شک ها را با برهان خلف نقص کن

عوامل منفی شخصیت را به زیر قدر مطلق ببر بگذار تا به تو شخصیت مثبت دهد

از روحت انتگرال بگیر بگذار روح تو مانند مجموعه ای باشد که بالاترین کران آنخدا باشد

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط سحر| |