تبليغاتX
رد پای باران خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
تا اطلاع ثانوی تعطیل
موضوع: سه شنبه هفتم مهر 1388 3:32 بعد از ظهر
سلام

شاید این آخرین آپم باشه

آخه درس و مدرسه نمیذاره که!

الانم که پیش دانشگاهی هستمو باید سخته سخت برای کنکور درس بخونم

واسه همین اصلا وقت نمیکنم بیام

نمیگم این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط واسه یه مدت کوچولو

پس تا اطلاع ثانوی خداحافظ

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

picture
موضوع: سه شنبه هفتم مهر 1388 3:22 بعد از ظهر

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

یک لیوان آب قورباغه لطفا!
موضوع: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 12:51 بعد از ظهر

دیروز داشتم یه متنی می خوندم همینکه تیتر متن رو دیدم کنجکاو شدم  ببینم که یک لیوان آب قورباغه یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟

شاید یکمی چندش آور باشه و بعضی ها خوششون نیاد برای همین قبل از خوندن به کسایی که جنبه ی این جور چیزا رو ندارن توصیه می کنم که اصلا نخونن!!!!! 

بعد نیایین بگین که رفتیم یه لیوان آب قورباغه درست کردیم بعدش این جوری شدیم و اون جوری شدیم.

عواقب کار به من هیچ ربطی نداره

خب حالا لطفا متن زیر رو بخونید

 

کار من گونزالس،یکی از انبوه مغازه داران پرویی است که این روز ها نوشیدنی محبوب مردمان این کشور را تهیه و عرضه می کند.او روزانه 50تا100قورباغه را در آکواریومی بزرگ در رستورانش نگه می دارد.با ورود هر مشتری او یک قورباغه از آکواریوم بیرون درآورده و به کاشی ها می کوبد تا بمیرد،سپس با شکاف دادن شکم قورباغه پوست آن را می کند.

او در مخلوط کن خود3قاشق عسل،عصاره ی گیاهان محلی و چندین قاشق پودر "ریشه ی آندی"به همراه شیر تازه ریخته و قورباغه پوست کنده شده را هم به آن می افزاید.

مخلوط حاصل که پس از در هم آمیختن تمامی این مواد عجیب حاصل می شود،همان"آب قورباغه"محبوب پرویی هاست که هر لیوان آن یک دلار قیمت دارد.

گونزالس می گوید روزانه حداقل 50مشتری به مغازه وی می آیند و در ساعات اولیه ی صبح و یا عصر برای رفع خستگی و یافتن انرژی دوباره،"آب قورباغه"سفارش می دهند.

مردم پرو معتقدند این معجون قدیمی نه تنها انرژی زاست،بلکه قدرت ذهنی آنان را به نحو قابل توجهی افزایش می دهد.در این میان خواص درمانی گوشت قورباغه و داروهای محلی را هم نباید نادیده گرفت.

گونزالس می گوید:متاسفانه هنوز توریست ها به نوشیدن این معجون عادت نکرده اند.آنها ترجیح می دهند تا چند لحظه ای به تماشای درست شدن معجون بنشینند و بعد با چهره ای در هم کشیده،رستوران را ترک کنند.اگر انها می دانستتد که این معجون چه معجزه ای می کند،قطعا وضع مالی ما هم بهتر می شد.پرویی ها قرن هاست که اثرات معجزه آسای این معجون را می دانند،حالا شاید این بار برای نخستین بار است که ما در ملا عام و به خارجی ها،راز ماندگاری و سلامت خودمان را نشان می دهیم،اما آنها در عوض تشکر از ما روی بر می گردانند.

 خب حالا نظر بدین بگین که چه جوری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

مراقب...باش
موضوع: پنجشنبه پنجم شهریور 1388 11:47 بعد از ظهر

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل مي‌شوند

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل مي‌شوند

مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل مي‌شوند

مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل مي‌شوند

مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

مدل لباس
موضوع: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 8:49 بعد از ظهر

سلام دوستان

خوب هستین ؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز می خوام یکمی تو وبلاگم تغییراتی بدم

واسه اونایی که اهل مد هستن یه چندتا مدل لباس گذاشتم

امیدوارم که خوشتون بیاد

برای دیدن عکس ها به ادامه ی مطلب بروید

راستی نظر یادتون نره لطفا

                                                                                                                                         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

کلمات پر معنی
موضوع: دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 9:56 بعد از ظهر

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه. 
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.  


روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش. 


لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن. 
 
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.


اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن. 
 
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.


موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
 
کلمه "آرامش"است... به آن برس. آرام ترین
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن. 


صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش. 
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است. 

  با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز. 
 "
تمیزترین کلمه پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.

 رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان. 
 
محرك ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است
.... "و هدفمندترین کلمه
موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

تجارت
موضوع: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 1:36 بعد از ظهر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

دوست
موضوع: یکشنبه هفتم تیر 1388 11:26 قبل از ظهر

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

 يكي به ديگري سيلي زد.. دوستي كه صورتش به شدت درد

 گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين

 دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم

گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما

 دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات

داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي

 سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟»

دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن

 را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي

 وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ

 بادي آن را پاك نكند.»

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

سیاهی
موضوع: شنبه بیست و سوم خرداد 1388 7:19 بعد از ظهر

بعد از تحمل چندین روز تاریکی ، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ، آب ، پرندگان برای رفتن آزادند ؟ حتی این سنگها که با بارانی شسته می شوند و در سرازیری تپه بدور خود می غلتند ، زنجیر شده خاک نیستند ! و اوست که در بند این زمین است ! گیاه کوچک دیوانه وار سرش را بدست باد می سپرد و رقصی از سر جنون می کرد . تا روزی که به بار نشست و گل داد. گل قاصدک !
قاصدک ها بر دوش باد نشستند و برای اولین بار زمین را زیر پاهایشان احساس کردند . صبرشان تلخ بود ولی مزد صبرشان شیرین ! ....سقف خانه ای صبر مان چقدر بلند است ؟
.... می توانیم اندکی صبر کنیم ؟ اندکی صبر باید ... صبر کن تا خواب تو تعبیر شود ، بعد برو !

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

پیر زن
موضوع: شنبه بیست و سوم خرداد 1388 7:15 بعد از ظهر

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد...یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت ...هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود....دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .....پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام . اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت . هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم . ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد . ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم . برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید. از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

در بیابان ترس از مرگ...!
موضوع: شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 10:44 بعد از ظهر

در بیابان ترس از مرگ...!

 

دعا نکنیم از خطر محفوظ بمانیم

دعا کنیم ، بدون هراسی در دل با خطر در آویزیم ؛

نخواهیم دردمان تسکین یابد ،

دلی بخواهیم که درد را به هیچ بگیرد .

در آوردگاه زندگی در پی متحد نباشیم

به نیروی خویش بسنده کنیم .

هراسان و نگران ، برای رهایی ، چشم به دست دیگران نباشیم

صبری بخواهیم که خود ، آزادی خویش را فراچنگ آوریم .

یاریم کن ترس را از خود برانم ،

و تنها به هنگام موفقیت ، رحمت تو را در دل احساس کنم ،

بگذار به هنگام نامرادی گرمای دستانت را احساس کنم .

 

 

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

×××××××
موضوع: سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 0:27 قبل از ظهر

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌

از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست

کاش وقتی زندگی فرصت دهد         گاهی از پروانه ها یادی کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم       کاش این پروانه را باور کنیم

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

 

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

فرمول زندگی
موضوع: دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 11:25 بعد از ظهر

فرمول زندگی عبارت است از:

 تلاش+پشتکار-یاس÷فرصت ها=زندگی ایده آل

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

جزیره
موضوع: دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 11:20 بعد از ظهر

 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم! غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
آن پیر مرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب پرسید: زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

چند سخن از بزرگان
موضوع: سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 7:54 بعد از ظهر
                                           

برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله کن ، بعد از آن دفاع کن . علی شریعتی

چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود . بزرگمهر

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. مهاتما گاندی

از استثنائات است که کسی را به خاطر آنچه که هست دوست بدارند. (گوته)

خیال، الهام بخش هر کاری است. (دکتر مارون)

وقتی در دیگران خوبی بجویید، بهترین ه را در خودتان خواهید یافت. (مارتین والش)

               

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

نثر ریاضی
موضوع: یکشنبه چهارم اسفند 1387 0:9 قبل از ظهر

این شعر یا بهتر بگم این نثر رو من به افتخار آقای دهقانی(دبیر حسابان مدرسه ی ما) آپ کردم.

جا داره که از همین جا از همه ی زحماتشون تشکر و قدر دانی کنم.

امیدوارم خوشتون بیاد

 

اگر از غمهایت روزی صد بار مشتق بگیری

از اضطرابهایت ریشه nام بگیری

واز ترسهایت بی نهایت حد بگیری

آنگاه خواهی دید که مجموع غمهایت به صفر میل میکند

و
limامید در قلبت بی نهایت میشود

اگر نتوانستی بر مصائب چیره شوی

میتوانی به تعداد دلخواه از هوپیتال استفاده کنی

اگر از آنها حد گرفتی و حد آن مبهم شد

با استفاده از هم ارزی می توان آنرا رفهع ابهام کنی

اگر در اندیشه ات نسبت به مسئله کاملی مزاحم احساس کردی

اندیشه ات را به جز صحیح ببر

تا ناخالصی های ذهنت را ببرد

وذهنی بدون تشویش به تو تحویل دهد.

اندیشه ات را میان شادی ها قرار بده

تا بنا به قضیه ی قشارروح تو نیز به شادی مطلق برسد

اگر در جزئی از زندگی ات ناپیوستگی احساس کردی

می توان آنرا به نا پییوستگی رفع شدنی برطرف کنی

پس برای مشاهده موفقیت هایت میتوان مجموع شادیهایت را با استفاده از انتگرال محاسبه کنی

میتوان از شادی وامید زندگی دنبالهای بسازی که حد آن همگرا به زندگی روشنی باشد

واگر در این طریق به راستی ایمانت شک کردی نا درستی ان شک ها را با برهان خلف نقص کن

عوامل منفی شخصیت را به زیر قدر مطلق ببر بگذار تا به تو شخصیت مثبت دهد

از روحت انتگرال بگیر بگذار روح تو مانند مجموعه ای باشد که بالاترین کران آنخدا باشد

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

خدایا...
موضوع: یکشنبه بیستم بهمن 1387 11:25 بعد از ظهر

 

خدایا

دیوار مهرت بر سرم ویران نکن

             اشک چشمان ترم بازیچه ی میدان نکن

                         گر دلم را آجر آجر از محبت ساختی

                                  دیگری را در سرای این دلم مهمان نکن

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

عشق و موفقیت و ثروت
موضوع: شنبه نوزدهم بهمن 1387 11:23 بعد از ظهر

خانمي3پيرمردجلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
2 نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، 2 نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.
هر جا عشق باشد

موفقيت و ثروت هم هست!

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

این هم چند تا عکس جالب از طبیعت
موضوع: شنبه نوزدهم بهمن 1387 11:17 بعد از ظهر
 

 

 

 

 

 

  

امیدوارم که خوشتون اومده باشه 

راستی نظر یادتون نره

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |

به نام دل های زیبا
موضوع: شنبه نوزدهم بهمن 1387 11:8 بعد از ظهر

به نام دل های زیبا

ما به خاطر زیبایی هاست که پا به این دنیا می گذاریم و به خاطر زیبایی زندگی می کنیم و به خاطر زیبایی ها دل به همه چیز می بندیم و به خاطر زیبایی هاست که تمام مشکلات زندگی را به دوش ناتوان خویش می کشیم و حتی به خاطر زیبایی هاست که عاشق و معشوق می شویم و دل به زندگیه بی وفا می بندیم و در آخر به هر چیز که می خواستیم نمی رسیم ولی با آن بی وفایی که زندگی دارد بار دیگر می گوییم:

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست،کز برایش می توان از جان گذشت

 

 

نوشته شده توسط سوگند | لینک ثابت |


saye71.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati